سفارش تبلیغ
صبا ویژن
خاک انداز
  • خاک انداز ( جمعه 90/4/10 :: ساعت 1:28 صبح)

    دلم امید فراوان به وصل روى تو داشت            ولی اجل به ره عمر، رهزن امل است

       



  • خاک انداز ( شنبه 89/11/2 :: ساعت 11:8 عصر)

    به نومیدی، سحرگه گفت امید
    که کس ناسازگاری چون تو نشنید
    بهر سو دست شوقی بود بستی
    بهر جا خاطری دیدی شکستی
    کشیدی بر در هر دل سپاهی
     ز سوزی، ناله‌ای، اشکی و آهی
    زبونی هر چه هست و بود از تست
    بساط دیده اشک آلود از تست
    بس است این کار بی تدبیر کردن
    جوانان را بحسرت پیر کردن
    بدین تلخی ندیدم زندگانی
     بدین بی مایگی بازارگانی
    نهی بر پای هر آزاده بندی
    رسانی هر وجودی را گزندی
    باندوهی بسوزی خرمنی را
    کشی از دست مهری دامنی را
    غبارت چشم را تاریکی آموخت
    شرارت ریشه‌ی اندیشه را سوخت
    دو صد راه هوس را چاه کردی
    هزاران آرزو را آه کردی
    ز امواج تو ایمن، ساحلی نیست
    ز تاراج تو فارغ، حاصلی نیست
    مرا در هر دلی، خوش جایگاهیست
    بسوی هر ره تاریک راهیست
    دهم آزردگانرا مومیائی
    شوم در تیرگیها روشنائی
    دلی را شاد دارم با پیامی
    نشانم پرتوی را با ظلامی
    عروس وقت را آرایش از ماست
    بنای عشق را پیدایش از ماست
    غمی را ره ببندم با سروری
    سلیمانی پدید آرم ز موری
    بهر آتش، گلستانی فرستم
    بهر سر گشته، سامانی فرستم
    خوش آن رمزی که عشقی را نوید است
    خوش آن دل کاندران نور امید است
    بگفت ایدوست، گردشهای دوران
    شما را هم کند چون ما پریشان
    مرا با روشنائی نیست کاری
    که ماندم در سیاهی روزگاری

     

    پروین اعتصامی




  • خاک انداز ( جمعه 89/8/14 :: ساعت 12:14 عصر)

     

     با چیزهای خیلی ساده گاهی خدا تلنگرهای بزرگی به‌ت می‌زند. به خودت می‌آیی و می‌بینی چه قدر بی خدا زنده‌گی کرده‌ای ..




  • خاک انداز ( دوشنبه 89/6/1 :: ساعت 3:11 عصر)

     

     

    نزدیک ظهر، وقتی راننده ی جلویی بدون راهنما زدن پیچید سمت چب، با چند فحش آبدار روزه اش را افطار کرد!




  • خاک انداز ( پنج شنبه 89/4/10 :: ساعت 7:50 صبح)

     

    گر به جراحت و الم دل بشکستیم چه غم

    می شنوم که دم به دم پیش دل شکسته ای




  • خاک انداز ( چهارشنبه 89/1/25 :: ساعت 3:2 عصر)

     

     

    از کنار در ورودی می آید و می رود وسط آشپزخانه می ایستد. برمی گردد. من روی صندلی روبروی آشپزخانه نشسته ام. برای لحظاتی نگاه هامان به هم دوخته می شود. او چشمهای مرا نگاه می کند من چشمهای او را. تا به حال از این فاصله چشمهایش را ندیده بودم. در نگاهش هیچ نیست به جز ترس. دروغ چرا؟ من هم می ترسم. بیشتر از آن که تعجب کنم ترسیده ام. اما صدایم در نمی آید. تنها هستم. کاری از دست کسی برنمی آید که جیغ بکشم. من سر جایم میخکوب شده ام و او سرجایش. فقط همدیگر را نگاه می کنیم. دلم برایش می سوزد. حکمش از قبل صادر شده. متعرض است و حکمش نابودی.

     خانه قانون دارد و او آن را شکسته است. آمده ایستاده روبرویم و نگاهم می کند. این قانون شکنی قابل بخشش نیست.

    نیم خیز می شوم. می دانم نمی توانم بگیرمش. در یک چشم به هم زدن می دود زیر یخچال. چند ثانیه بعد صدای "تلق" تله موش می آید. وقتی تله این شکلی صدا می دهد یعنی موشی را گیر نینداخته. ای کاش قانون شکن از همان راهی که آمده برود و گرنه دیر یا زود مجازات طبق حکم اجرا خواهد شد!




  • خاک انداز ( شنبه 88/12/29 :: ساعت 4:14 عصر)

     

    برآمد باد صبح و بوی نوروز                           به کام دوستان و بخت پیروز

    مبارک بادت این سال و همه سال                       همایون بادت این روز و همه روز

     

    هفت سین

     

     پ.ن: سال جدید هم بدون بودنت می آید و بدون دیدنت می رود، آقا؟!





    همه چیزهایی که تا حالا توی خاک انداز نوشتیم
    امان از این راهزن!
    امید
    بدون شرح...
    چند فحش آبدار
    ای که ز دیده غایبی در دل ما نشسته ای...
    قانون شکن
    بهاریه
    [عناوین آرشیوشده]